تبلیغات
نمیتوانم که نیندیشم

جستجو

 

منبع مالی تلویزیون رنگارنگ!!

دوشنبه 15 آذر 1389   01:25 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،

چند روز پیش منزل یکی از دوستان شبکه ماهواره سیاسی (شما بخوانید فحاشی و جواد بازی) بنام رنگارنگ را اتفاقی دیدم . احتمالا همه با آن آشنا هستند . این نام با جناب هخا که قرار بود با هواپیما تشریف بیاورند ایران گره خورده بود تا اینکه معلوم نیست کجا گور به گور شد . بعد ها شنیدم که یک شیاد دیگر بنام داور ویسه که احتمالا از نظر DNA کمی با هخا شباهت دارد این شبکه یا شبکه دیگری را به این نام راه اندازی کرده است .
این شبکه تنها کاری که میکند با نشان دادن عکس های لوس و بی مزه و نوشته های زشت ، و با گذاشتن چند خط تلفن ، یک یا دو نفری که هیچگاه هم خود را نشان نمیدهند ، پشت خط مینشینند و مردم بیچاره تماس میگیرند و گاه و بیگاه با هم به زمین و زمان  دشنام میدهند. این شبکه تنها یک آرم و نشانه +18 کنارش کم دارد.
چون گمان نمیکنم هیچ آدم عاقل و دانایی حتی 5 دقیقه هم با خانواده یا تنها پای آن دوام بیاورد.
مجری و مدیر آن که گویا شنیدم شخصی است بنام داور ویسه ، هنگامیکه سخن میگوید ، اوج بی سوادی و نادانی اش از نحوه بیان و برخورداری از کلماتش نمایان میشود. با همین کم دانی اش که مرا به یاد کلاس پنج و شش قدیم می اندازد ، مخاطبان فراوانی را نیز از جنس خودش جذب نموده است. تماس هایی که گرفته میشود ، عموما ادبیاتشان با ادبیات این جناب مجری نا دیده ، هم جنس است.
بگذریم ... با خودم فکر میکردم این شبکه که نه تبلیغی دارد و ساختار مشخصی دارد و بیشتر شبیه یک رادیو تصویری میماند ، چگونه هزینه های خود را از جمله اجاره ماهواره و غیره را پرداخت میکند ؟ از دیگر سو آیا همان تشکیلات و کارکنانش به حقوق نیاز ندارند ؟
پس از اندکی فکر و دقت در این شبکه این احتمال برای من قوت گرفت که به تلفن های این شبکه از دسته شماره هایی است که با شرکت های مخابراتی خصوصی قرار داد میبندند و هر میزان که به آن تماس گرفته شود بخشی به شرکت خدمات تلفن و بخشی هم به کاربر تعلق میگیرد.
درست همانند این شبکه های سکسی که چهار تا خانم زشت و بد ترکیب نشسته اند و شماره میدهند و ملت بیکار از سراسر دنیا تماس میگیرند و با انها لاس میزنند. به این روش درآمد های فراوانی نصیب این افراد میشود.
اگر دقت کنید این شبکه هم دائم از بینندگانش میخواهد که نام رنگارنگ را بر روی در  و دیوار  و اسکناس های بی زبان  تبلیغ کنند و همواره میخواهد که با وی تماس بگیرند و پای خط دقایق طولانی و یا ساعت ها به گفتگو های پوچ و بی ارزش با وی بپردازند.
بقول خودشان تریبون آزاد راه میاندازند. مردم ساده لوح بیچاره هم که با حرف های چرند این شبکه به وجد و هیجان می آیند با آن تماس میگیرند و پول بی زبانشان را به جیب این شبکه بی خاصیت و فحاش میریزند.
شرم آور است که هنوز مردمی را در گوشه و کنار خود داریم که دلهایشان را به انسان های کم خرد و بی مایه ای مانند گردانندگان رنگارنگ خوش میکنند و گمان میبرند که با این چرت و پرت ها میتوان این مملکت را تکانی داد و تغییری ایجاد کرد.
تنها آرزوی من این است که روزگار هر چه زودتر در مسیر خود ، آگاهی و خرد مردم ما را بالا ببرد و به آنها بفهماند که نخستین و اساسی ترین تغییرات باید از درون خودشان آغاز شود ، آنگاه است که این دگرگونی های درونی مانند موجی تمام جامعه را فرا خواهد گرفت .
مدیران جامعه ، برایند درونیات یک جامعه هستند. اگر جامعه ای درونش فرهیخته باشد ، مدیران فرهیخته ای را نیز پرورش خواهد داد .
و بر عکس ....!


نوشته شده توسط : پدر کوروش

کشتن انسانیت

پنجشنبه 11 آذر 1389   06:06 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،شخصی ،

پس از چند روز در دسترس نبودن اینترنت ، امروز در خبر ها ، خبر اعدام شهلا جاهد را خواندم .
شوربختانه پس از این همه سال زندان ، محکوم شد و اعدام شد.
چند روز پیش در یکی از تارنما های ورزشی خبری پیرامون شهلا و مصاحبه ای با ناصر محمدخانی نوشته بود ، که ناصر نقل به مضمون گفته بود 8 سال است شبها راه میروم و فکر میکنم که مگر میشود این همه قاضی اشتباه کنند و ...
در یکی از خبر ها خواندم که صندلی را یکی از نزدیکان همسر مرحومه ناصر محمد خانی ، برادر یا فرزندش از زیر پای شهلا کشیده است!!!!! واقعا تاسف خوردم . کاش چنین نمیشد. کامنتی را که در خبر و مصاحبه در سایت ورزشی نوشه بودم را اینجا میگذارم . درست از همان چیزی که میترسیدم ، رخ داد . افسوس

متن کامنت:

ساده ترین کاری که انسانها انجام میدهند ، قضاوت کردن است  ! به همین راحتی حکم میدهید که شهلا قاتل است و 8 سال قدم میزدی و چشم براه نتیجه بوده ای ! از این راحت تر هم تورا قضاوت میکنند که اگر معشوقه نداشتی همسرت هم کشته نمیشد !!!

میبینید ! دنیا به همین سادگی ما را به بازی های خودمان فرا میخواند. گیرم که شهلا هم پس از 8 سال رنجی که از 10 بار مردن بد تر است ، اعدام کنید ! چه کار مثبتی انجام میشود ؟ خون زنده یاد ،همسر  محمد خانی باز میگردد ؟

آیا رنج قلبی خانواده عزیز از دست داده باز میگردد ؟

نمیدانم و نمیخواهم که بدانم این خانواده در سوگ عزیزشان چه کشیده اند . نمیدانم و نمیخواهم  که بدانم شهلا در این 8 سال چه کشیده و روزی چند بار خود را پای چوبه دار فرض کرده است .

اما میدانم و میخواهم فریاد بزنم که با مردن شهلا ، آن بانوی از دست رفته برنخواهد گشت و خانواده اش با گذشتن از جان یک انسان ، میتوانند بزرگترین آرامش را برای خود و آن بانوی از دست رفته فراهم کنند .

میدانم ممکن است در پاسخ بگویند مگر او از جان همسر، فرزند یا مادر ما گذشت که ما بگذریم ؟! پاسخ این است اگر فرض را هم بر گناهکاری او بگذاریم ، او قتل را در شرایطی که چشم و جان و قلبش کور شده به انجام رسانده است و شما اگر گذشتی در این زمان انجام دهید با چشم و جان و قلب روشن اما رنج دیده انجام خواهید داد و این درجه بالای انسانیت را در شما رقم خواهد زد .

به فرزندان آن بانوی از دست رفته در این لحظه حساس ، عشق و گذشت را بیاموزید . اگر قرار است آنها با از دست دادن  مادرشان یک درس بزرگ از زندگی و تجربه ژرف از رویداد ها بیاموزند ، بگذارید عشق و گذشت بیاموزند . همین تخم کینه و نفرت بود که مادرشان را از آنها گرفت . بگذارید آنها  و خودتان بزرگترین تجربه گذشت را با همه قدرتی که دارید در زندگی تجربه کنید .

(شوربختانه فرزندانش با از دست  دادن مادر خود نه تنها عشق و گذشت را نیاموختند بلکه با  کشیدن صندلی از زیر پای شهلا ، نفرت و قتل را یک بار رسما و قانونا تجربه نمودند. ای کاش حتی اگر گذشتی هم در کار نبود ، این کار را همان جلاد مخصوص به انجام میرسانید و اجازه نمیدادند روح فرزندان و خانواده مرحومه با کشتن انسانی دیگر آلوده شود)

جان یک انسان را رها کنید به خاطر  انسانیت .به عنوان یک انسان نگذارید  فاجعه از دست رفتن فرزند ، همسر یا مادرتان دوباره تکرار شود. خود را با این جمله که قانون و قاضی حکم داده و ما این حق را داریم گول نزنید. آنها هم انسانند و قانون هم ساخته دست انسان است . فراتر از قانون عمل کنید و او را ببخشید.

امیدوارم خبر گذشت را بشنویم نه درگذشت
پ.ن غمگینم از اینکه آرزویم بر آورده نشد :(


نوشته شده توسط : پدر کوروش

نیروی انتظامی تشکر تشکر ...

شنبه 29 آبان 1389   06:16 بعد از ظهر


نوع مطلب : فرهنگ ایران ،کرسی آزاد اندیشی ،آسیب شناسی اجتماعی ،شخصی ،

دیشب ، عصر جمعه بین ساعت 5.30 تا 8 شب خانه من و صاحبخانه ام مورد دستبرد قرار گرفت.هر چه اندوخته بودیم به باد رفت.طلا های همسرم ، سکه هایی که به مناسبت های گوناگون چشم روشنی آورده بودند ، حلقه های ازدواج ، سرویس طلای مراسم عقد ، طلا ها و چشم روشنی هایی که برای پسرم اورده بودند و ... خلاصه هر آنچه فکر کنید ، جارو کردند و بردند . صاحب خانه بیچاره مان هم مال و اموالش از طلا و میلیون ها پول نقد به یغما رفت .
110 بیش از 30 دقیقه طول کشید تا رسید. فقط نگاهی انداخت و چند کلمه و نه چند خط ! در دفترش نوشت و گفت فردا کلانتری ... صبح. خداحافظ
امروز از صبح با صاحب خانه ام که زنی سالخورده و تنهاست ، رفتیم کلانتری و وارد رقابت های جام کلانتری ها و سیستم قضایی شدیم. جای همگی سبز!
با اینکه از کلی سفارش و تماس و دوصیه بهره بردیم ، اما جناب سروانی که قرار بود برای اثر برداری نزول اجلال نمایند ،با هزار منت و غمیش ، تشریف اوردند. اثر برداری انجام شد و دستور به فردایی دوباره و رفتنی چند باره داده شد.
دیشب با پاکبان کوچه مان صحبت میکردم ،میگفت چند بار تا کنون دیده که ناکسانی مشغول سرقت ماشین ،بخت برگشتگانی مانند ما بوده اند .به 110 تماس گرفته و البته مانند همیشه دیر رسیده اند .پس از رسیدن هم گفته اند : سرت به کار خودت باشد. به کار دیگران فضولی نکن !!!!!!!!!!!!
امروز قفل ساز آمده بود .میگفت در دو ماه گذشته تا کنون ، 40 مورد سرقت در اطراف ما رخ داده!!!!!!!
از همسایه ها که پر سو جو میکردم ، متوجه شدم همسایه روبرو 3 ماه ، کناری اش 4 ماه پیش مورد دستبرد ناموفق قرار گرفته اند !!!!!!!
سخن مشترک پاکبان محله (کارمند شهرداری) و قفل ساز این بود : دزد ها با ماموران همدست هستند. رشوه میدهند و کسی کار به کارشان ندارد !!!!!!
از مامور کلانتری پرسیدم ، چرا گشت های منظم برای نگهبانی از خانه و زندگی مردم ندارید ؟
پاسخ داد : ما که نیرو به اندازه کافی نداریم!!!!!!!! نمیتوانیم که برای هر کوچه گشت بگذاریم!!!!
گفتم : میخواهی ثابت کنم چه اندازه نیرو دارید ؟ کافیه بروم وسط کوچه 2 تا شعار بدهم . اونوقت میبینی از در و دیوار چند تا مامور میریزند .گفتم همین چند وقت پیش که مردم واسه مطالباتشون ، 4 تا شعار میخواستند بدن ، این آقایونی که با لباس پلیس با قیافه های آنچنانی ریختند به خیابون ها و مردم رو سرکوب کردند ، فقط همین کار رو بلدند ؟ برای برخورد با جرایم دزدی و جنایت و زور گیری و قتل آموزش ندیدند ؟
گفت : آنها مسایل امنیتیست !!! پرسیدم : آهان یعنی موضوع ورود 4 تا گردن کلفت به حریم خانوادگی من بعنوان یک شهروند ، ورود به خصوصی ترین مکان زندگی ، یعنی اتاق خواب ، بردن تمام اندوخته زندگی دو تا انسان ، بردن دوربین با عکس ها خانوادگی و و و و اینها مسئله امنیتی نیست ؟
البته راست میگفت. مسئله امنیت مهم است وقتی برای حاکمان مطرح باشد و امنیت مهم نیست ، وقتی پای شهروندان بخت برگشته ای مانند ما به میان می آید.عجب گذاره دو سویه ای !!!!
پ.ن

نیروی انتظامی ، تشکر تشکر
امضا :جمعی از ارازل و اوباش ، سارقین ، زورگیران ، قاتلین و بزن در رو های محل


نوشته شده توسط : پدر کوروش

آقازاده آقای احمدی نژاد به حساب چه کسی به لبنان مشرف شدند؟

یکشنبه 25 مهر 1389   01:25 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،عکس ،

پسر احمدی نژاد
در چرخ و گذار میان تارنما ها و خبرگذاری ها بودم که با عکسهای آقازاده ، پرزیدنت! احمدی نژاد برخوردم.
منتشرکنندگان مدعی هستند این عکس ها در سفر آقای محمود احمدی نژاد به لبنان گرفته شده و از قرار معلوم ، آقازاده و خانم والده همراه آقای رییس دولت اسلامی هم همراهشان به لبنان مشرف شده اند!
برایم پرسش پیش امد که اگر خبر و عکس ها درست باشد ، به عنوان یک ایرانی ، میخواهم بدانم ، آقازاده آقای رییس دولت اسلامی از جیب چه کسی و با هزینه کی به این سفر رفته است ؟
ممکن است پدر ایشان از جیب مبارک هزینه کرده باشند ، که اگر چنین باشد ، سفر گوارای وجودشان باشد. اما بخشی که در انجا مورد پذیرایی قرار گرفته بودند و به دید و بازدید از جنوب لبنان و غیره پرداخته اند ، به اعتبار کشور ایران بوده است که محل اشکال است.
اما اگر ایشان و خانم والده گرامی به هزینه ملت ایران به این سفر رفته اند ، میزان هزینه چه اندازه بوده و اساسا چه کسی به ایشان اجازه داده از جیب بنده هزینه کنند و به این سفر بروند ؟
من هر چه می اندیشم به یاد نمی آورم اجازه به کسی داده باشم از جیب من و خانواده ام هزینه سفر آقازاده رییس دولت اسلامی را پرداخت نماید.
شاید برخی پاسخ دهند ایشان سمتی در دولت اسلامی دارند! اگر چنین باشد که کار خراب تر میشود ! مگر دولت خانوادگی است که پدر خدای ناکرده به داماد و پسر و همسر و پدر عروس و غیره مسئولیت های دولتی بدهد ؟
باز این پرسش پیش می آید ، اگر این جناب رییس دولت اسلامی خود به چنین مقامی نبود ، این خانواده گرامی مانند بنده بیکار مشغول وبگردی و وبلاگ نویسی نبودند ؟ یا اینکه بنا به توانایی های ذاتی ، باز هم بر همین مسند ها تکیه داشتند ؟
برخی واژگان مانند شایسته سالاری ، توزیع قدرت و ... در اینجا چه مفهومی پیدا میکند و جایگاهش چیست ؟
خلاصه اینکه یکی به من همین نخست پاسخ بده که این سفر از جیب من بوده یا نبوده ؟ چون اگر پاسخ ندهند و تا فردا پشت هم برایم پرسش ها و فرضیات دیگر پدیدار میشود و این اصلا خوب نیست . ممکن است کار به جاهای باریک بکشد.
اگر کسی پاسخ این پرسش ها را میدانست تا از دنیا نرفتیم ، قلب بیمار مرا از نگرانی برهاند.
من اساسا در برابر مسائلی که با پول و اقتصاد سر و کار دارد ضعیف هستم. نه پول کسی را بی اجازه بر میدارم و هزینه میکنم و نه اجازه میدهم کسی پول مرا بی اجازه بردارد و لبنان برود .
پسر احمدی نژاد در لبنان
همسر احمدی نژاد در لبنان


نوشته شده توسط : پدر کوروش

بانوی آواز ایران با حنجره ای شگفت انگیز

پنجشنبه 22 مهر 1389   03:27 بعد از ظهر


نوع مطلب : فرهنگ ایران ،کرسی آزاد اندیشی ،شخصی ،

مرضیه بانوی آواز ایران
از دیروز در خبر ها گفته میشود مرضیه بانوی آواز ایران در سن 85 سالگی در بیست و یکم مهرماه 1389 خورشیدی در فرانسه در گذشت . آری به همین سادگی او هم رفت . خواننده ای که صدای او از ویژگی منحصر به فردی برخوردار  بود . شاید در میان بانوان خواننده ایرانی ، تنها بانو مرضیه و هایده از چنین ویژگی هایی برخوردار بودند .
صدا هایی که شاید سالها شکیبایی میخواهد تا هنر ایران بتواند مشابه آن را در میان بانوان آوازه خوان دوباره تجربه کند.
امروز که به سایتها و خبر ها نگاه میکردم متوجه شدم که مرضیه تا سال 73 در ایران بوده است . خبر جالبی بود من این را نمیدانستم.
به گمان بسیار همه میدانند که بانو مرضیه از هواداران سازمان مجاهدین بود . هر چند من خود نیز زمانی که در سالهای دور از این هواداری آگاه شدم ، کمی یکه خوردم اما نمیتوان این نگرش سیاسی را ، دلیلی بر نادیده گرفتن بزرگی هنر این هنرمند ایرانی دانست. سازمان مجاهدین از چهره موجهی در میان ایرانیان برخوردار نیست ، خصوصا با خیانت هایی که مسعود رجوی در پشتیبانی از صدام در ریختن خون جوانان سرزمینم انجام داد ، هموندی در آن تایید همه آن جنایتها و خیانت ها به شما می آید.
با اینهمه من گمان نمیبرم خود مرضیه هم تاییدی بر این خیانت ها و ریختن خون جوانان ایرانی بدست ارتش مجاهدین داشته است ، زیرا او هنرمند بوده و روح او حساس تر از تایید چنین جنایاتی است. به هر روی ممکن است زوایایی که وی از آن این سازمان را مینگریسته  متفاوت از آنچه ما میبینیم بوده و در نهایت موجب ورود او به آن تشکیلات شده است.
باز هم از نظر من همه اینها چیزی از هنر و توانایی او در گستره موسیقی ایران نمیکاهد. اگر اصل آزادی بیان و عقیده را بپذیریم ، او نیز حق داشته نگاه خود را به سیاست داشته باشد. مهم این است که دستش به خون کسی آلوده نباشد و در سرکوب و جنایت علیه سایر انسانها شرکت نداشته باشد.
او رفت و صدای ماندگارش پیوسته به جاست
نامش بلند و هنرش انسان ساز باد


نوشته شده توسط : پدر کوروش

همراه اول ، تو هم ؟!!

پنجشنبه 15 مهر 1389   07:10 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،شخصی ،

سه دقیقه و سی و پنج ثانیه با همراه اول اعتباری با خط همراه اول دائم  گفتگو کردم ، شد 4065 ریال یعنی چهارصد و شش تومان و نیم با ماشین حساب محاسبه کردم شد هر دقیقه صدوبیست و یک تومان و سه ریال
آخرین چیزی که در ذهن دارم این بود که همراه اول دائم حدود دقیقه ای 50 تومان و اعتباری حدود 70 تومان است . الان که فهمیدم چه کلاه گشادی سرم رفته ، دارم از تعجب شاخ در میارم
دقیقه ای 51 تومان گران تر ؟!!!!!
ای بر اون اجدادتون لعنت . با کدوم قانونی اینجوری مال مردم رو میبلعید ؟ امان از ما ملت خر ، ما ملت نادان و احمق ...
یاد جمله الوین تافلر افتادم : برخی مردم و فرهنگ های دنیا ، ذاتا مستعد بارکشی هستند (مانند خر) ، استعمار گران اینها را جستجو میکنند و بار خود را بر روی دوش آنها تا آخر تاریخ میگذارند!
گویا این سپاه خرجش خیلی بالا رفته که بی خبر 51 تومان به هزینه مکالمه ها افزون نموده !
امان از ما ملت خر ، ما ملت نادان امان امان...


نوشته شده توسط : پدر کوروش

ما و زبان بسته ها

چهارشنبه 14 مهر 1389   09:07 بعد از ظهر


نوع مطلب : فرهنگ ایران ،کرسی آزاد اندیشی ،آسیب شناسی اجتماعی ،شخصی ،

زبان بسته ها هنوز مانند ما ایرانی ها زندگی میکنند! هر بلایی سرشان می آورند تنها تحمل میکنند . زبان بسته ها هنوز مانند ما متمدن نشده اند. ما بصورت پیشرفته برای مشکلات و بلاهایی که سرمان می آورند،جک میسازیم و برای هم پیامک میفرستیم.ما از زبان بسته ها خیلی مدرن تر هستیم.زبان بسته ها جک نمیسازند. پیامک هم ندارند.طفلک زبان بسته ها...!


نوشته شده توسط : پدر کوروش

مطلب رمز دار : دوران گذار اما تاریخی

چهارشنبه 14 مهر 1389   06:15 بعد از ظهر

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.


نوشته شده توسط : پدر کوروش

زاد روز محمدرضا شجریان، مردی با روحی بزرگ به گستردگی انسانیت

جمعه 2 مهر 1389   03:32 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،

یکم مهرماه هر سال زاد روز فرخنده ، مردیست که هربار که به آثار او و گفتگوهایی که به تازگی از یک سال پیش به این سو انجام داده ، گوش میدهم ، بیشتر در برابر بزرگی و خرد پخته اش سر فرود می آورم.
محمدرضا شجریان تنها یک هنرمند گستره موسیقی سنتی ایرانی نیست. دست کم من از یک سال پیش به این سو دیگر تنها چنین باوری را نسبت به او ندارم .
چرا که رویداد های سیاسی و اجتماعی ای که در یک سال پیش  تا کنون در ایران رخداد ، موجب شد تا بن و مایه بسیاری از افراد که تنها برای خودشان شاید هویدا بود ، برای ضمیرجمعی ایرانیان نیز روشن گردد.
برخی دورن سیاه و زشت خویش را نتوانستند انکار کنند و تحت تاثیر شرایط ، ناگزیر شدند خوی دد منش و فرو مایه خویش را نمایان کنند . کارزار اجتماعی از پس انتخابات خرداد ماه 1388 خورشیدی ، شرایط را بگونه ای فراهم ساخت تا نقاب ها فرو افتد و درون هر کسی به روشنی در اکران همگانی قرار گیرد.
نمیخواهم در این نوشته ، زشت خویی و سیاه رویی آدمیان را به قلم بکشم . بلکه به فرخندگی زاد روز یک مرد بزرگ میخواهم از زیبایی های روح انسان و شادابی روان انسانی هفتاد ساله سخن بگویم که ، در این کارزار یکساله ، تنها بخشی از بزرگی و بلند مایگی اش را نمایان ساخت و با دوشادوش قرار گرفتن با مردم ، ذات پاک و انسانی خویش را نمایان کرد.

محمد رضا شجریان پژواک روزگار
چندی پیش گفتگویی زیرنام "شجریان ، پژواک روزگار" را دیدم که بی بی سی با استاد آواز ایران زمین به گفتگو پرداخته بود . شاید کمتر گفتگویی را تا انتها به تماشا مینشینم و البته تاکنون هیچ گفتگویی را بیش از یک بار ندیده ام. اما این پژواک روزگار چنان موجی در من انداخت که بی هیچ اراده ای بیش از یک بار شاید 3 یا چهار بار آن را به تماشا نشستم .
هربار بیشتر از پیش ، به بزرگی روح این مرد انسان دوست و وطن پرستار پی بردم . انسان آزاده ای که بی هیچ بیم و نگرانی از سرکوب های نابخردانه ، آنچه را که بدان باور دارد به زبان  و آوای بلند برای همه جهان بیان میکند .
او نه تنها آوای خوش قلب های ایرانیان است ، که طنین دل انگیز امیدواری به پیروزی و روزهای خوش زندگی است.
محمد رضا شجریان ، این روز ها به بی مهری بسیاری انسان های فرومایه خراش میخورد آنمهم تنها به این جرم که اهل تملق و چاپلوسی نیست ، به جرم اینکه درون و برونش یکیست و نمیتواند عشق به سرزمین و مردمش را فدای یک انسان یا تفکر انسان ستیز کند .
اما چه باک که او مرد نخستین روز ماه مهر  است و مهربانی زایشگاه اوست . شجریان نمیتواند، که مهر خویش را به سرزمین و مردم ایران نادیده بگیرد و روح بزرگ خویش را به مجیز نا مناسب بفروشد.
چندی پیش در یکی از سایت های مردم ستیز و دولت مجیز ، در باره مستند شجریان ، پژواک روزگار به مرثیه سرایی پرداخته بود .
چنان با پیچ و تاب ، کوشش کرده بود تا این مرد بزرگ را برای گفتگویی که هیچ چاپلوسی ای در آن نبود ، زیر سوال ببرد که گویی قرار بود نوبل ادبی را از آن خویش کند .
دست آخر هم نتوانسته بود چیزی که را که میخواد به دست آورد. تنها زوری که زده بود این بود که گیر بدهد چرا شجریان گفته است ، من سرود : ایران ای سرای امید ، از بامت سپیده دمید  ، را برای آیت الله خمینی نخوانده ام و وقتی دیده ام که سرود و آوای مرا بر روی تصویر آقای خمینی که از هواپیما پایین می آید ، گذاشته اند ، شگفت زده شده ام !
با چنان زجه مویه ای نویسنده تلاش کرده بود تا دوستداران آیت الله خمینی را برای این سخن شجریان تحریک کند ، که انسان گمان میبرد ، چند شبی را نویسنده برای نوشتن این چند خط بی ارزش نخوابیده است .
این نویسنده کم خرد توقع داشت تا شجریان به دروغ و مجیز بگوید که آری من این را برای فلان کس خوانده و حسابی هم از این کار خشنودم ؟ آنهم به دروغ ؟ بعد چه بشود ؟ از این دروغ دل چه کس یا کسانی را بدست آورد ؟ و چه چیزی را بفروشد ؟
نمیدانم اینکه استاد شجریان بی هیچ تعارف و چاپلوسی ای سخن درونش را بیان کرد ، کجایش اشکال دارد ؟ او گفت من این سرود را برای حالت رستاخیزی ای که در درون مردم ایران رخ داده بود خوانده ام و ربطی به آقای خمینی نداشت .
 فهمیدن کجای این سخن فارق از مجیز و دو دوزه بازی ، دشوار است ، نمیدانم !!!!
یا اینکه نوشته بود چرا شجریان گفته من آلبوم بیداد را زمانی خواندم که چند سالی از انقلاب گذشته بود و وعده هایی که با آن انقلاب شده بود تحقق نیاقت . از همین روی بیداد را خواندم که شهریاران را چه شد .... دوستی کی آخر آمد و ...
این نویسنده نابخرد و براستی خودفروخته ، با آب و تاب فراوان این سخن را زیر پرسش برده بود که گویی چیز عجیب و تازه ای بوده است  انگار این پرسش از ذهن مردم ایران پاک شده است ! این پرسشی است که هر روز همه از خود میپرسند ، حکومت شاهنشاهی چه بدی و یا جنایتی را انجام داد که پس از انقلاب هیچگاه انجام نشده است ؟ یا اینکه در آن حکومت چه بدی بود که در این حکومت نیست ؟
شاهزاده ها جایشان را به اقازاده ها دادند ، درباریان ، جایشان با بیت های که و که جایگزین شد ، جشن های 2500 ساله با جشن های غزه و لبنان و دهه فجر و چه و چه دگرگون شد . زندان  و سرکوب با تجاوز و کهریزک رشد یافت . خلاصه از بدی چه داشت که حالا نیست ؟ از سویی مگر همین پرسش را احمدی نژاد از میرحسین ، پیرامون دولت های پیش از خود نکرد و اساسا مگر یکی از ترفند های احمدی نژاد زیر سوال بردن دولت های پیش از خودش نبود ؟ مگر از فساد اقتصادی و غیره سخن نگفت ؟ مگر جز اینست که مردم با وعده از میان رفتن همین بدی ها انقلاب را پذیرفتند ؟ حال محمدرضا شجریان اگر سرانجام این وعده های انقلابی را در هنر خویش جستجو میکند ، بد است و کفر گفته ، اما اگر احمدی نژاد همان سالهایی را که شجریان برای اعتراض به آنها بیداد را خوانده ، برای مطامع انتخاباتی اش به گند میکشد ، نه تنها کار بدی نیست که بسیار هم نیکو است !!!!
به این گونه نوشتن ها میگویند خود فروختگی و قلم به مزد بودن . نویسنده ای که در سایتی دولتی و یا نزدیک به دولت قلم میزند و بی آنکه خرد خود را بکار بیندازد ، تنها برای پرکردن شکمش ، اماده است تا هر چرند نابخردانه ای را که میخواهد ، برای لجن مال کردن مرد بزرگی همچون شجریان به کار بندد .
زهی خیال باطل که انسان بزرگی مانند شجریان ، با سخنان بی بن و مایه و چنین سست ، حتی ذره ای لکه بر اندام شخصیت ریشه دار و محکمش بیفتد .
آرمان من بر این بود تنها نوشته ای کوتاه به یادمان زادروز فرخنده خسرو آواز ایران بنویسم ، اما به ناگاه میان نوشتن ، به یاد یاوه گویی هایی که چندی پیش خوانده بودم افتادم و چنین شد که خواندید !
به هروی ، این روز بزرگ را گرامی میداریم و با آوایی بلند ، زاد روز فرخند محمدرضا شجریان را به او تمامی انسان های آزاده شادباش میگوییم . عمرش دراز و آوایش همواره بلند و آزاد باد
از پیوند زیر تصنیف به یاد ماندنی همراه شو عزیز را نیز به یادگار دریافت کنید


نوشته شده توسط : پدر کوروش

ایرانسل کلاهبردار

پنجشنبه 1 مهر 1389   02:37 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،آسیب شناسی اجتماعی ،

مدیریت بی لیاقت و نفرت انگیز ایرانسل
نفرین (نه آفرین) مرا از صمیم قلب پذیرا باشید
امید است در ذل توجهات شیطان رجیم راهی جهنم شوید
چندیست متاسفانه خر شدم و از خدمات تخریب اعصاب و روان آن شرکت نفرین شده بهره میگیرم.نیاز دیدم مراتب سپاس خود را برای به گند کشیدن خلقیات آرام و اعصاب خویش را توسط شما و خدمات تهوع آورتان پیشکش کنم. امید وارم هر چه زودتر خبر ورشکستگی آن شرکت کلاهبردار محترم را از رسانه بشنویم تا خیالمان برای همیشه از گند و کثافت کاری های شما راحت شود. برای نمونه همین امروز بیش از 5000 تومان هزینه کردم تا با بخش پشت پا زنی وایمکس آشغال شما تماس بگیرم اما شرکت کلاهبردار شما همچنان میل به خوردن اعتبار و هزینه تماس تلفن من داشت که متاسفانه بیشتر از این مبلغ برای امروز نتوانستم پیشکش شکم گنه و بد بوی شما کنم .
نمیدانم به سایت مزخرفتان سر زده اید ؟ آیا به قسمت ای کیر یا e-care وایمکس (لعنته الله علیه) سر زده اید؟ چیزی از میزان پرداخت ها و دریافت ها و مصرف و میزان اعتبار سر در می آورید ؟ البته میدانم که کنترل پنل کلاهبردارانه ای که مقابل چشمان خیره آن جناب بی لیاقت و بی عرضه هست با من متفاوت است. چرا که مال شما دست کم میزان کلاهبرداری های روزانه را از مردم بیچاره نشان میدهد .
به هر روی این سایت لگن و آشغال شما نه تنها جایی برای بیان مشکلات دارد و نه بگونه ای طراحی شده که بتوان فهمید که چه بر سر پول مردم زبان بسته می آید.
بخش پشت پا زنی شما نیز چند نفر انسان گوسفند نشسته اند که فقط شماره پیگری را از ما تحت آن ریاست عظمی و البته عاری از هرمدل شرفی در می آورند و به ملت ایرانسل پرور میدهند. فردایش که زنگ میزنی میگویند شماره را بکنید به معقد مبارک حضرت مدیریت ایرانسل ، چرا ؟ چون بی اعتبار تر از آن وجود ندارد!
جناب مسطراح ،مدیریت بی کفایت و سهامداران حرام خور:
کاش این نامه هر چه زود تر در اینترنت گسترش یابد و به دست کثیف و کج شما برسد تا فکری به حال کثافت کاری های نمایانتان نمایید . و یا دست کم مردم بیچاره از وقاحت شما آگاه شوند و همچون این بنده ناچیز کلاهی به گشادی معقد مبارک به سرشان نرود .
میخواستم توضیحات فراوانی نسبت به این سیستم بی شرافت خدمت امت ایرانسل پرور بدهم اما دیدم وقتم بیشتر از اینها ارزش دارد و در همین اندازه که کمی هیکل شما و سازمان ذیربطتان قهوه ای گردد کافیست.
نفرین جاودانه همه ایرانیان پشت و پناه شما و خانواده بزرگ و گشاد ایرانسل باشد
تا نفرینی دوباره خبرمرگتان را خواستارم
یک مالباخته


نوشته شده توسط : پدر کوروش

آقای مطهری ! احمدی نژاد به چه زبانی به شما بفهماند ؟

یکشنبه 28 شهریور 1389   04:33 بعد از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،آسیب شناسی اجتماعی ،

یکی از خبر های داغ این چند روز سخنان احمدی نژاد پیرامون در رای امور نبودن مجلس است ! که مخالف نظر آیت الله خمینی بیان شده و سایت ها و خبرگذاری ها پر شده از نقد و تائید سخنان احمدی نژاد!
این هم بازی تازه ایست در ادامه بازی های چند سال گذشته
بماند حوصله نوشتن زیاد ندارم . در خبرگذاری مهر خواندم که آقای علی مطهری در واکنش به احمدی نژاد گفته : اگر مجلس در راس امور نباشد ، دیکتاتوری حاکم میشود !
من در شگفتم این بنده خدا ، آخه به چه زبانی باید بگوید که میل به دیکتاتوری دارد ! علی جان چرا تعارف میکنی؟ یا خودت را به آن طرف میزنی! رسما در این چند ساله مجلس و ... غیره جزو تفریحات سالم محمود آقا بوده و هر از گاهی که میلش کشیده ، یک سر و گوشی هم به قانون و مجلس کشیده . شما چرا دیگه قربون شکلت! علی آقای مطهری بیدار شو بابا جان . از خواب پاشو خودت رو هم به خواب نزن ما رو هم سر کار نزار. اجرت با بزرگان


نوشته شده توسط : پدر کوروش

دلتنگی+ زنان و مردان

سه شنبه 21 اردیبهشت 1389   12:07 قبل از ظهر


نوع مطلب : کرسی آزاد اندیشی ،فرهنگ ایران ،آسیب شناسی اجتماعی ،شخصی ،

گاهی وقتها چنان دلم میگیرد که انگار نه انگار آن آدمی هستم که همه دوستان و اطرافیانش در پی هر دشواری زندگیشان پیش او پناه میجویند .
امشب هم از آن شبهاست . دلتنگ و غمگین ! غمگین از همه دنیا که گویی هیچ گاه به من لبخندی نزده است .
اما براستی من همیشه لبخند دنیا را دیده ام و چشمانم همیشه در جستجوی نشانه های لبخند اوست . این دنیایی که میگویم ، برایند همه داشته هایم در زندگیست . و او همسرم است . مادر فرزندم
همسری که با عشق ازدواج کردیم و امروز هم هنوز دوستش دارم . دلم از دست او گرفته است که اینهمه داشته های زندگی مان را گاه به گاه نمیبیند . فرزند نداشته مان را که امروز تن درست و خندان در آغوشمان میغلتد را نمیبیند . تن سالم خودش را نمیبیند . تن سالم همسرش را نمیبیند . ماشین را نمیبیند . خانه اجاره ای اما آبرومندمان را نمیبیند . شکم سیرمان را نمیبیند . سایه سر را نمیبیند . تلاش و اندیشه همسر را نمیبیند . فرش زیر پا ، سقف روی سر ، تخت نرم ، بالشت آسایش بخش ، چراغ روشن خانه ، و هزاران چیز دیگر که میتوانست نباشد و هست را نمیبیند ! دل من از این ندیدن ها گرفته است . از این بی چشم و رویی هایی که انسان نسبت به داشته هایش به خرج میدهد.
دل من از بی مهری گرفته است . همسر من با همه دشواری های زندگی مان که مانند سایر زندگی ها فراز و نشیب داشته ساخته است ، اما با زخم هایش با ندیدن هایش مرا همواره میرنجاند . همسری که به فرزندش عشق میورزد اما داشته هایی را که نداشته های دیروزمان بوده را نمیبیند و در توهم خویش همه چیز را در یک لحظه و مکان و زمان میخواهد . گویا که زندگی را با مداد جادویی از اجدادش به ارث برده و اکنون که مداد جادویی به دست من کار نمیکند از من دلگیر است و با زبان و سخنش رنجش مرا افزون میکند .
زندگی را سالهاست سپری کرده ایم با همه دشواری هایی که بر سر راه هر زندگی ای نمایان میشود . از تمام گردنه ها عبور کرده ام و او تنها غر زده که چرا بد پیچیدم که خوابش و ناز بالشش بهم ریخت !
از همه سراشیبی ها و سربالایی ها با همه سختی اش گذشته ام و او هنوز نمیبیند .
گاهی فکر میکنم اگر نگاه ما مردان به زندگی همانند بانوان بود ، شاید هیچگاه ازدواج نمیکردیم .
تصور کنید پسری مجرد در خانه مادرش صبح از خواب بلند میشود ، صبحانه اماده ، نهار آماده ، شام آماده ، تفریح و رفت آمد و رفیق بازی مهیا و همه چیز برای یک آزادی تک نفره پیش روست . شغلی دارد و درآمدی و آن را هر گونه که بخواهد خرج میکند . مانند یک باز شکاری سبکبال پر میگیرد و هر جا که بخواهد فرود می آید .
ناگهان بر اثر یک ضربه مغزی یا ساندویچ مغز الاغی که سر راه رفتن به کارش ، میل میکند ، شب به منزل می آید و به مادرش میگوید : مادر جان هرچه در این 20 یا 30 سال خوردم و خوابیدم و تنهایی از زندگی و در آمد و آزادی ام لذت بردم بس است . لطفا برویم و یک دختری را که تا امروز پدر بزرگواش خرجش را میداده برای من بگیر که میخواهم از حالا 5برابر گذشته کار کنم و یک پنجم پیش لذت ببرم . میخواهم از حالا یکنفر دیگر را وبال گردن خویش کنم و پدری را از رنج خرج و مخارج دخترش رها کنم .
و چنین میشود که مادر و پسر دست در دست هم با خاله و خانباجی ها در به در خانه های دختر داران شهر میشوند و با التماس بانویی را برای همسری شاه پسر طلب میکنند . دست آخر هم به مقصود میرسند
این همان نگاهی است که برخی بانوان به مردان دارند . با خود می اندیشند مردی را که همسر خویش مینامند ، جایگزینی است به جای پدر جان که 20 یا 30 سالی به او زحمت داده اند و اکنون وقتش رسیده تا پالون را از دوش او بردارند و بر گرده جانوری بنام شوهر بگذارند و اگر شانس بیاورند باقی راه را سوار بر این موجود بی زبان سپری کنند.
براستی اگر نگاه مردان به زندگی مشترک چنین بود ، آیا حاضر بودند حتی در خواب هم تجربه ازدواج را از سر بگذرانند ؟ میدانم و میدانید که مردان چنین نمی اندیشند . آنها عاشق ترین موجودات زمینند . چرا که تنها با عشق است که میتوانند آن آزادی را رها کرده ، آرامش شخصی را فراموش کنند و دست موجودی دیگر را بگیرند و کنار خویش در زیر یک سقف نگاه دارند . مگر یک مرد مجرد در شرایط معمولی با هر چه عیاشی و رفیق بازی و خوش گذرانی که داشته باشد ماهی چقدر هزینه زندگی اش میشود ؟
خانه پدر که زندگی میکند ، سفره پدر که برایش پهن است . مادر بیچاره هم که مانند فرشته ای از او مراقبت میکند دیگر چه مرگی کم دارد که سراغ دختری دیگر میرود و حاضر است همه اینها را از دست بدهد و کوله باری از دشواری های زندگی مشترک را که بعد ها به دستور رییس جمهور قرار است 7-8 تا توله آدمیزاد هم بدان افزون شود ، بدوش بکشد ؟ آخر اگر این مسیر و رویداد هایش را بدون عشق بررسی کنیم به چیزی جز حماقت و خریت و نادانی میرسیم ؟ از جناب خر هم پوزش میخواهم در مثل مناقشه نیست .
آخر کدام شبه انسان عاقلی دست به چنین فاجعه ای خواهد زد ، اگر عشق را در سینه نداشته باشد ؟
تنها یک موجود عاشق میتواند چنین تاوان سنگینی را بپردازد . اما همین عاشقان مبهوت و احمق ، دست آخر با بدترین اتهام ها روبرو میشوند . با بدترین تهمت ها . با بدترین سنگدلی ها و بی توجهی ها .
تازه در گوشه ای از این دنیا که نامش ایران است ، این موجودات خر که ما مردان باشیم ، برای اثبات عشقمان (شما بخوانید حماقت وخریت) مهریه هایی چند صد میلیونی ای را میپذیریم که عروس خانم به واسطه آن لطف کنند و پالون را از دوش پدرش برداشته و بر گردن شاداماد بگذارد . و از همه جالبتر اینکه همان چیزی را که با عشق پذیرفتی با نفرت از تو خواهند ستاند .
مرد مهریه را برای اثبات عشق میپذیرد و زن با نفرت میستاند . این دیگر از آن عجایب روزگار است !!!!
آخر این دست حماقت ها را کجا میتوانی پیدا کنی ؟ البته فکر نکنید همسر من تقاضای مهریه کرده و یا اینها ربطی به دلتنگی من از همسرم دارد .
اینها نقطه اوج دلتنگی من است که گاهی که حس میکنم همسرم پشتیبان من در زندگی نیست و داشته ها را نمیبیند ، به موجودیت خودم به عنوان یک مرد می اندیشم و نتیجه اش میشود چیزهایی را که در بالا نوشتم .
هیچ چیز در زندگی برای یک مرد ، بدتر از احساس بی پشتوانگی از سوی همسرش نیست . آخر همه این حماقت ها را ما مرد ها انجام میدهیم که یک پشتوانه لطیف در کنار خود حس کنیم و گر نه پشتوانه های سیبیل کلفت و گردن فراخ را که در زمان مجردی همه ما داشتیم . کافی بود کسی بگوید بالای چشمت ابروست ، نیم ساعت بعد رفقای ورزیده برای خوش خدمتی ، کاشف ابروی بالا چشم مان را دست کم راهی نزدیک ترین بیمارستان جهت بخیه و دوخت و دوز میکردند .
ما مردان زن گرفتیم تا پشتیبانی از جنس زنانگی در کنار خویش داشته باشیم تا خیر سرمان تکیه گاهمان باشد . نه اینکه مردی با لباس زنانه را خرجی بدهیم !
چند وقتیست خیلی به نوامیس دور و بر و دخترکان کوچه و خیابان دقیق میشوم . بسیاری وقتها هم با خیلی از بانوان آشنا در این مورد سخن گفته ام که آنها نیز خود تائید کردنده اند .
و آن اینست که نسلهای از دهه 60 به اینطرف عموما فیگور و ظرافت های زنانگی در ایشان کم رنگ شده . گویا هر روز ژن زنانگی و هورمون استروژن در میان بانوان هزاره سوم رو به کاهش میرود . گویش ها ، پوشش ها ، رفتار ها ، محبت کردن ها ، فحش ها ، قهر ها ، آشتی ها و البته اگر چیزی بنام دلبری به جای مانده باشد ، همه و همه رنگ مردانه گرفته است .
جالب تر اینکه این تغییر رفتار ها در زاویه هایی که سخن از برابری زن و مرد چشم گیر است ، بیشر از میان رفته است و متاسفانه بانوان دچار سوء تفاهم شده اند که برابری زن مرد ، یعنی برابری حقوق زن و مرد + رفتار و کردار !!!!!
گمان میکنند اگر مانند مردان سخن گفتند و احساسات ریاست طلبانه را در خود تقویت کردند و فحش هایشان هم مردانه شد و دلبری های زنانه را به مستراح تاریخ سپردند ، آنگاه برای خودشان یک پا مرد شده اند و با سایر مردان برابرند !!!! این درست همان سوءتفاهمی است که گفتم . بانوان گمان میکنند باید مرد بشوند تا با مردان برابر شوند . بندگان خدا غافلند که مردان خود مردانگی شان سلسله مراتب دارد و به همین آسانی ها نمیشود تعریفی مطلق از مرد بیان کرد .
این سوء تفاهم  نادرست است که مردان را دچار حیرت و شگفتی کرده است . مردان بیچاره با هزار آرزو میروند و زن میگیرند که یک زن را با تمام ویژگی های زیبای زنانه اش در کنارشان داشته باشند تا تعادل روانی هستی برقرار شود ، ناگهان شب حجله متوجه میشوند تنها چیزی که آدرس زنانگی دارد دو پستان و یک واژن است و دیگر هیچ !!!! بدین معنی که هر چه در مسیر زندگی مشترک پیش میروند متوجه میشوند یکی شبیه خودشان یا یکی که تلاش میکند با فیگور ها و تغییر رفتار ها شبیه شان (مرد) گردد در کنار خود به همسری گرفته اند .
 که البته به گمان من اگر زیست شناسان در این باره پژوهشی انجام دهند بی تردید دگرگونی هایی هم باید در ترکیب و شکل سینه ها و واژن بانوان در نسل های گوناگون روی داده باشد . زیرا تفکرات و اطلاعات کوانتومی ای که با کد های ژنتیکی به نسل های گوناگون منتقل میشود بر فیزیک انسان نیز اثر میگذارد .
چه بسا اندام زنانگی بانوان 60 سال پیش بسیار ظریف تر و زنانه تر از اندام جنسی و زنانگی بانوان نسل کنونی باشد . همانگونه که سخن گفتن و تارهای صوتی بانوان چند نسل پیش بسیار متفاوت از بانوان امروزیست . بانوان که چه عرض کنم !!! ماشاالله هزار ماشاالله هر کدام برای خودشان مردی شده اند !
آری این دشواری ایران امروز ما در قلمرو ازدواج و زندگی مشترک است . اینکه مردی با دنیایی آرزو بانویی را به همسری بر میگزیند و ناگهان به مرور زمان میبیند هیچ نشانی که از زنانگی نیست ، بلکه مردی زمخت با اندامی زنانه در کنار اوست و تازه باید او را و همه آبا و اجدادش را بر دوش مبارک حمل کنند !
آخر یکی نیست بگوید عزیز من اگر قرار بود این مردک بیچاره با یک روحیه مردانه زندگی مشترک داشته باشد چه اسراری داشت با این مهریه سنگین و خریت های ضمیمه اش بیاد و با یک فیزیک زنانه ازدواج کند ؟ خوب میرفت مثل بسیاری از انسان های دیگر که بنام هم جنس خواه میشناسیم ، در کنار سایر مردان همنوع خود زندگی را سپری میکرد و تمایلات گی را در خود کشف میکرد ! براستی اینها بخشی از رنج موجود در جامعه ماست که باید بدان پرداخته شود و اگر همچنان این سوء تفاهم برای بانوان گرامی سرزمین ما باقی بماند که برابری با مردان یعنی مرد شدن ، دیگر هیچ ازدواجی از چهل سال آینده روی نخواهد داد و یا دست کم به کمترین میزان خود خواهد رسید .
جالب اینجاست همه این شیرزنان خانه همسری ، همان موش های خانه پدری هستند (قصد توهین در کار نیست برای وزن کلام مجبور به استفاده از واژه موش شدم . ) که در آن زمان که خط و خبری از شوهر نیست و هر روز زنگ خانه شان با شماره خاله و خانباجی ها و مادر بزرگ ها به صدا در میآید و همگی متحدالقول با زخم زبان مبارک جویای خبر ازدواج با عروسی دختر خانم میشوند ، مانند موش پیش این فالگیر و دعا نویش و فال قهوه و کوفت و زهر مار میروند تا ببینند بالاخره آیا عکس یک چهار پا در فنجان قهوه شان خواهد افتاد یا نه ؟
اما به محض اینکه این چهارپای بیچاره با دو پا سراغشان میرود ، و بلــــــــه یا همان بلا را میگویند ، ناگهان مثل مامور مخصوص حاکم بزرک می تی کومون ،بر شوهر جان ظاهر میشوند و این شوهری که در فنجان قهوه جستجو میکردند اکنون باید مقابل دختر خانم تعظیم کرده و احترام بگذارد . ( کسی فردا نگه من نفی احترام میکنم-منظور بهره جستن از امریست که در کارتن میتی کومون به دستگیر شده ها داده میشد است)
ای داد موشی که شیر بشه چه کار ها که نمیکنه ! تمام عقده های بی شوهری و کنایه هایی را که از در و همسایه و فک و فامیل شنیده و همه تبدیل به یک عقده فروخفته شده اند را + سوء تفاهم برابری زن و مرد که در بالا گفتم را با هم آمیخته میکنه و ذره ذره پس از گذشت حداکثر یک سال و نیم ، با حفظ ظاهر ( کوتاه نگه داشتن ریش و سبیل ) آغاز به رفتار های زمخت و مردانه میکند و درست از همین نقطه تاریخیست که رسما زندگی مشترک به گه کشیده میشود . درست در همین نقطه   دوستان لطفا دقت کافی را داشته باشند . الان برخی از آقایونی که این نقطه شورانگیز را در زندگی تجربه کرده اند یک لبخند احمقانه اما ژرف بر لبان مبارکشون با خواندن این خط مینشیند و البته سر مبارک را هم مانند همان چهارپای بیچاره ای که آبرویش را در همه کهکشان ها برده ایم ، تکان میدهند و در دل میگویند : آی خدائیش راست میگه ....
ای درد راست میگه ! عمو جان از اون صدای کلفت و سیبیل مردونت شرم کن . فقط همین ؟ خوب راست گفتن من چطور میخواد گند زده شده به زندگی میلیون ها مرد را پاک کند ؟
چرا تو هم مثل من صدای مردانه ات را در گلو نمی اندازی و فریاد نمیزنی که :
آی ی ی ی ی ی ی  زنان دنیا ، زنان ایران .... ما مرد ها برابری حقوق زن و مرد را میفهیم اما این برابری به این معنی نیست که روح شما هم مردانه شود . ما زن میخوایم . نه فقط یک الگوی فیزیکی با واژن و پستان ! ما روح زنانه میخواهیم . میخواهیم با این روح زنانگی به تکامل برسیم . میخواهیم عاشق یک زن باشیم با روح زنانه نه یک جفت پستان و یک شکاف! خوب اگر اونهم مایه ننگتونه خجالت نکشین و سینه ها را با یک جراحی زیبا ببرید و بدهید قالب ساز یک شومبول گنده براتون بسازه که ما رسما خیالمون از نظر فیزیکی هم راحت بشه !
ببین این زنها چی بروز ادم میارن که نصف شب به جای چهار خط کتاب خوندن باید بیای توی این وبلاگ مخروبه و تمام مباحث جامعه شناسی و روانشناسی رو با نظریه پرداز هاش توی گور بلرزونیم و آخرش هم احتمالا چند خواننده زن بیان و چهار تا فحش آبدار نثار روحمون کنند و بروند !
خلاصه از همه پوزش میخوام اگر جاهایی ادبیاتم 18+ شد . این خالصانه ترین ترکیبی بود که میتونستم برای بیان افکارم استفاده کنم . اگر هم کسی چیزی به ذهنش رسید ، توی خودش نگه نداره . یک کم پائین تر نوشته دیدگاه شما ، روش کلیک کنید و فکرتون رو بنویسید . میدونید که من زیاد بند نظر دادن نیستم و اصلا مهم نیست برام کسی نظر نده ، اما کسانی هم که لطف میکنند  و چیزی مینویسند، به من منت میگذارند . اما در این یک فقره خوشحال میشم دیدگاه های دیگران از مرد و زن رو بدونم
پایان


نوشته شده توسط : پدر کوروش

نوروز 89

یکشنبه 1 فروردین 1389   11:47 قبل از ظهر


نوع مطلب : فرهنگ ایران ،شخصی ،

دیشب ساعاتی پیش از آغاز سال نو ، پیامکی با این متن برایم آمد :

وطنم ایرانم ، عید آن روز مبارک بادم ، که تو آبادی و من آزادم !
نوروز همایون باد

براستی این زیباترین پیامکی بود که در میان انبوه پیامها مرا به خود فرا خواند . آبادی ایران و آزادی ایرانیان ، دو رویدادیست که میتواند ایران عزیزمان را از لاک افسردگی یکهزار ساله اش بیرون بکشد.
ایدون باد و ایدون تر باد


نوشته شده توسط : پدر کوروش

چهارشنبه سوری 1388 خورشیدی

چهارشنبه 26 اسفند 1388   01:06 قبل از ظهر


نوع مطلب : پیش بینی های کوانتومی ،فرهنگ ایران ،کرسی آزاد اندیشی ،شخصی ،آسیب شناسی اجتماعی ،

نزدیک به یک ساعت میشود که از جشن چهارشنبه سوری بازگشته ام. چیزهایی امشب در این جشن فرخنده و کهن ایرانی دیدم که بی گمان تا سالها از یاد نخواهم برد .
مردمی را دیدم که در بیابانهای کنار بزرگراهی در شهر من آتش افزوخته بودند و خانواده ها  به دور آتش گرد آمده بودند. بی هیچ بلوایی جشن خود را برپا داشته بودند و تلاش میکردند ، تا دلهای غمبار خود را با نگاه بر فروغ آتش روشن کنند. در این میان ناگهان موتور سواران نیروی انتظامی!!!! که باید خود نگاهبان امنیت و برقراری نظم باشند ، به میان مردم آمدند و چون دیوانگان بر مردم و آتش میتاختند ، چند کودک و زن در برابر چشمان همه وحشت زده خود را به کناری می کشیدند که مبادا موتور های وحشت به آنها برخورد کنند !!!
صحنه ها چنان زشت و زنند بود ، که هر انسان آرام و شکیبایی را به خشم و نفرت وا میداشت ! مامورانی با لباس ها و گارهای مخصوص ، باطوم و کلاه خود و بی سیم و ساق بند ... با قیافه هایی که هیچگاه در میان پرسنل زحمت کش نیروی انتظامی در شهر نخواهی دید .
چهره هایی با انسانیت و مهربانی بیگانه که گویا هیچ آشنایی ای با مهربانی و اندیشه ندارند. موجوداتی کوکی که کوک شده بودند تا هر جا اتشی افروخته بود را با انسانهای پیرامونش ، با هم خاموش کنند !!!
هنوز نتوانسته ام به اعصابم از این خشم مسلط شوم . کودکی را که نزدیک بود زیر چرخهای موتور این وحشیهای ضد انسانی له شود را از یاد نخواهم برد ، اگر نبود مردکی که در کنارش بود و نجهیده بود و وی را به آغوش نکشیده بود ، بی شک اکنون جنازه اش را تحویل خانواده اش داده بودند .
کمی پائین تر مردم به خشم آمده بودند و کم کم شعار ها به آسمان بلند شد ... مرگ بر دیکتاتور .... نترسید نترسید ما همه با هم هستیم ....
با خود می اندیشم ، چگونه است ، که یک حکومت تمام منابع و قدرتی را که مردم یک سرزمین به او نمایندگی اداره اش را داده اند ،به خود اجازه میدهد ، سنت ها و شادی های آن مردم را نادیده بگیرد و موجوداتی متوحش را با مالیات های همان مردم پرورش دهد تا به وقت شادمانی هایشان به جانشان بیندازد !
در کجای دنیا میتوان دید که اینچنین ، نیرو های سرکوب گر به خود اجازه دهند به جشنی بی آزار و شادمانی مردم یورش برند و آنها را مورد ضرب و شتم قرار دهند ؟
چگونه است که حتی ماشین های بی جان پارک شده در کنار خیابان نیز نباید در امان باشد و مورد ضرب ماموران قرار گیرند ؟ آخر کدام انسانی در دنیا میتواند در برابر چنین بی عدالتی و تجاوزی به حقوق نخستین انسانی ، بی تفاوت و ساکت بماند ، که ایرانیان ساکت بمانند ؟
گمان میبرم ، حکومت جمهوری اسلامی دیوانه وار در حال برانگیختن واکنش شهرواندان ایرانی است ، تا با هر تجاوز و بی عدالتی ای که بر آنها ها روا میدارد ، عقده فروخفته ای در مغزو روان شهروندان شکل دهد تا بی درنگی در زمانی نه چندان دور ، ضمیر ناخود آگاه جمعی در موقعیتی که همه چیز موافق و مناسب افتاد ، عقده های خود را گشوده و آن کند که شاید نباید بشود !!!!
باید این صحنه دیده میشد تا نوشته من درک بهتری را موجب می شد . تصور کنید حانواده هایی که در بیابان اطراف یک بزرگراه با آتش های پراکنده در کنار فرزندان خود ایستاده اند و تنها آتش را نگاه میکنند و به هنگام گپ و گفت ، تنقلاتی نوش جان میکنند ، به یکباره موتور سوارانی مانند عجل معلق از راه برسند و نه تنها آرامششان را برهم بزنند ، که با زشت ترین رفتار ها رکیک ترین الفاظ آنها را بیازارند .
براستی گمان میکنید در درون بینندگان چنین صحنه ای ، چه واکنشی نسبت به آمران این ریداد شرم آور پدیدار خواهد شد ؟
آیا جز نفرت و خشم چیزی کاشته خواهد شد ؟ آیا اگر زمانی مناسب پدیدار شود ، نباید چشم داشت که این مردم ، عقده های فروخفته شان را از این زشت کاری و رویداد های همگون بروز دهند ؟
من نمیدانم کدام عقل بی تدبیری احساسات مردم را نشانه رفته تا با رفتار هایی اینچنین در قلب هر ایرانی گوری برای حاکمان و مسئولین بسازند و مهر آنها را از دل پاک کنند !!!
آیا براستی نباید گمان برد که دستهای پنهانی وجود دارند که با جهت دهی به تصمیماتی از این جنس ، خواهان براندازی یک حکومت به دست مسئولین همان حکومت است ؟
من هنوز حالم بد است از چیزهایی که دیدم و اینجا ننوشتم . هنوز غمگینم از توهین و وحشتی که بر هم میهنانم آفریدند .
و نیز هنوز میدانم که این ره که میروند به ترکستان (روسیه ) است
ای کاش که عشق به این سرزمین کهن بازگردد
ایکاش....


نوشته شده توسط : پدر کوروش

تدبیر

چهارشنبه 26 اسفند 1388   12:42 قبل از ظهر


نوع مطلب : پیش بینی های کوانتومی ،

تدبیر همیشه بر شمشیر غالب است

ناپلئون بناپارت


نوشته شده توسط : پدر کوروش